خدا موجودی اختراع کرد که بی وقفه و بی اختیار او رو پرستش کنه.
یک روز حس کرد دیگه خسته اس از این الگوریتم تکراری...از اینکه همه چیز پیش بینی شده و طبق ضابطه خاص پیش بره!
واسه همینم فکری کرد و دل رو آفرید و اختیار رو بوجود آورد...و آدم و حوا آفریده شدند.
خوب خدا چطور میتونست مطمئن بشه همه چی درست کار میکنه؟ آیا این موجود واقعا اختیار داره؟
اگه رباتی داشتی که روش همین سیستم رو میخواستی پیاده سازی کنی چطور تست میکردی که
اختیار داره؟
فکری به سرش زد... درختی آفرید با میوه های سرخ به نام سیب و اونو سر راه آدم گذاشت و گفت هرگز دست نزن به این درخت!!
طبق
الگوریتم نباید آدم دست میزد به اون درخت...موجودات قبلی بدون چون و چرا اجرا میکردند خواسته های خالقشون رو....ولی اگه اختیار درست سوار شده
بود رو سیستم هر اتفاقی میتونست بیافته..میتونست میوه چیده بشه یا نه!
فکر
کن چقدر صبر کرده تا جواب گرفته!!
و چه قنجی رفت دل خدا وقتی حوا سیب رو چید.... آخ جون درست کار میکنه!! اختیار داره!!
البته حدسشم نمیزد چه گندی میخوره به دنیا با این مخلوق و اختیارش!
پ.ن: همیشه میگفتی خدا حال کرده با سیب چیدن آدم ولی هیچ وقت نگفتی چرا.... اینم چراش!!
نظرات: